22

اون روز چهارشنبه بود؛ روزی که ماریلا برای خوش‌آمدگویی آقا و خانم آلن رو به خونه دعوت کرده بود. اونا دو روز متوالی داشتند توی آشپزخونه خوراکی‌های خوشمزه درست می‌کردند. آخه دلشون نمی‌خواست هیچ‌چیزی جلوی این زوج دوست‌داشتنی کم و کسر باشه. آنه اونقدر خانم آلن رو دوست داشت که با اینکه مریض شده بود خیلی با دقت یه کیک میوه‌ای براش درست کرد. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که نوبت سرو کردن کیک میوه‌ای آنه شد. ماریلا یه تیکه ازش برید و خیلی با احترام به خانم آلن تعارف کرد. خانم آلن هم وقتی فهمید آنه با چه مهر و محبتی این کیکو براش پخته با اینکه میل نداشت دست ماریلا رو رد نکرد. اولین تیکه رو که توی دهنش گذاشت، چهره‌اش درهم رفت. اما خیلی زود به خودش مسلط شد و بدون اینکه گله‌ای بکنه به خوردن ادامه داد. ماریلا که اون لحظه رو دیده بود وحشت‌زده شد. برای همین یه تیکه از کیک رو امتحان کرد و دید خیلی مزه‌ی عجیبی می‌ده! در فرجام فهمیدند که آنه به جای وانیل توی کیک شربت سینه ریخته و...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«ماریلا آبروی من برای همیشه رفت! من باید از اینجا برم... دیگه با چه رویی اینجا بمونم؟! چیکار می‌تونم بکنم؟ دیگه چطوری می‌تونم توی خیابونای اَوِنلی راه برم؟ دیانا ازم می‌پرسه مهمونی چطور بود. من باید واقعیتو براش تعریف کنم. چون نمی‌تونم به اون دروغ بگم. همه منو با انگشت نشون می‌دن و پوزخند می‌زنن و به هم می‌گن: «نیگاش کن! این همون دختریه که به جای وانیل شربت سینه توی کیک ریخته! آه ماریلا... حتی اگه یه ذره درد بی‌آبرویی منو می‌فهمی، از من نخواه که بیام پایین و ظرفا رو بشورم. چون امکان نداره بتونم یه قدم بردارم... اجازه بده وقتی خانم و آقای آلن رفتند بیام بهت کمک کنم. من تا آخر عمرم دیگه از خجالت نمی‌تونم تو صورت اونا نگاه کنم. حتماً الان پیش خودش فکر کرده من می‌خوام مسمومش کنم! خانم لیند اون روز تعریف کرد که یه دختر یتیم می‌خواسته مادر ناتنی‌شو مسموم بکنه! حتماً فکر کردین منم اون‌‌طوری‌ام! اما... اما شربت سینه که توش سم نداره. می‌شه اینو به خانم آلن بگی ماریلا؟!»